قصه شهر شاد زندگی دروغ بود
سقف خانه آرزو بی نشون بود
آسمان خیالی٬ آبی شهر قصه
پر بود از بغض ابرای دل گرفته
خاک زمین شهر قصه خالی بود٬
از نم بارون.کاشکی چشمامو باز می کردم٬
حرف قصه رو باور نمی کردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:36  توسط باغبان پاییز
|
هر وقت یه قاصدک مي بينم توي ترديد مي مونم
حرفشو باور كنم يا منتظر نمونم

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 18:11  توسط باغبان پاییز
|
سکوت می کنم به اندازه
تمام حرفهای نگفته ام
تا صدای شکستنم را کسی نشنود
نگاهم را از روشنائی می گیرم
و با کوچه غم گرفته شب که
در میان قناتها نی دلتنگی می نوازند همراه می شوم
و گوش می دهم به فریاد سکوتم
که از بغض شب می نالد.جستجو می کنم
راز این سکوت بی پایان پر از فریاد بی صدارا
در میان این همه سکوت و ناله های فراوان
سر گردان به هر کوی
سر می زنم و افسوس راه رهائی نمی جویم
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 18:44  توسط باغبان پاییز
|
صدای گام های غصه هارا می شنوم
سکوت می کنم و گم می شوم در میان سیاهی روزگار
غریبه می شوم برای آشنایان
فریادهایم صدای سکوت می گیرند
و آشفتگی نگاهم را گم می کنند .
زمان بی آنکه فرصتی دهد برای لحظه ها راه خود را بی هیچ درنگی
می پیماید
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 17:59  توسط باغبان پاییز
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 19:27  توسط باغبان پاییز
|
فریــــــــــــــــــــــــــادها بــــــــــــــــــــه اوج رســــــــــــــــــــــــــــيدن
اما سكوت زمان مبهم و بي دليل است!
در اين هياهوي غريب
پشت اين سكوت راز فريادها نهفته است٬
كه هر آن راه رهائي مي جوين از اين دنياي كه فريب هايش آشكاراست
از اين دنيائي كه كه تمام آرزوهارا خط خطي مي كند٬
و با ميله هاي آهنينش نگاه را خيره به غروب زندگي به اسارت مي كشد .
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:8  توسط باغبان پاییز
|
صــــــــــــــــــــــــــــداي چــــــــــــــــــــــك چــــــــــــــــــــك اشكهايم
را از پشت ديوار زمان مي شنوم
و مي شنوم که چه معصومانه
در کنج سکوت شب ،
براي ستاره ها
ساز دلتنگي مي زند
و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را که
من و از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد آه ،
اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو
که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم
هر آنچه در سکوت تو نهفته
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:41  توسط باغبان پاییز
|
کاش باور می کردی
من تلاشم این بود که بشی
تمنای دلم
باور نمی کنم که تو ندانی دارم به آخر می رسم
باور کن که دارم قلبمو از گنج دلت٬ که تنها رها ش کردی
پس می گیرم
باو رکن که بعد از این من و نداری تا بشکنی غروری رو که
برات شده عادت
باور كن٬باور كن٬باور كن
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 18:17  توسط باغبان پاییز
|
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 17:4  توسط باغبان پاییز
|
من و رها کن از این فکر تنهائی
از این دربدیریو زندگی تو خالی
از انتظاری که شاید ببرد روزی از دل من
ترس تنهائی
اما نه!
شده این تنهائی نیمه وجودم
در میان سیاهی شب های تنهائی
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 17:1  توسط باغبان پاییز
|